سلام
من اخرای خدمتمه...داره تموم میشه سربازیم..راستش اولسش که داشتم می رفتم سربازی م ترسیدم که الافلم...الان می دونم دلم تنگ میشه واسه این دوره....خیلی خوب دوره سربازی و خدمت...واقعا خیلی چیزا یاد می گیری...
دلم خیلی واسه اون قدیما تنگ شده واسه خودم زندگیم و حیلی چیزا و کسای دیگه...
دو ماه مونده از خدمتم و سربازیم...می خوام زندگی کنم ...برم دنبال چیزای از دست دادم..
می خوام موفقیتم رو خیلی زود جشن بگیرم..
دوست دارم خدا جون که با منی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 19:41  توسط هادی
|
سلام ....
دوستان خوب من بعد يك سال امدم....
اخه رفته بودم سربازي ....يعني الانم سربازم....
زياد نمونده يه چهار ماهي مونده تا تموم كنم....
دلم واسه وبلاگم تنگيده بود...اومدم سر بزنم...
كي فكر مي كرد ما هم بشيم سرباز.....
ولي رفتيم سربازي.....
بيايين به وبلگم
مرسي از حضورتون
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 20:11  توسط هادی
|
سنگم
سنگی خموش در گذر رود زندگی
بس خورده تازیانه ی موج شتابکار
سنگم ،
سنگی صبور و سرد
کافتاده در گذرگه سیل خرابکار
کوبیده سر به سینه ی سردم تگرگ و باد
افشانده گیسوان به تنم ماهتاب و بید
سنگم
سنگی همه نگاه
دل بی امید و شور
لب بسته بردبار
بس ناله ها شنیده ز ابر سرشکبار
بس قصه ها شنیده ز شام فریبکار
سنگم
سنگی عبوس و سخت
در دل هزار یاد :
یاد شکوه برف
یاد نسیم رود
بال کبوتران
یاد فرشته های خیال گریز پا
من گرد رنج و غم
در چشمه های نور
افشانده ام به صبر
من دیده ام ز دور
بزم ستارگان
در قصه های ابر
روزی دو عشق پاک
بر ماسه های رود
همراه نغمه ها
در عطر یک بهار
بشکفت پر امید
روزی دگر دو عشق
چرکین و دل سیاه
با زهر یک خزان
افسرد و پژمرید
اما : اما هماره سنگ بوده است اینچنین
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:0  توسط هادی
|
بازم شب شد و این دل بی قراره
دلم طاقت دوری تو نداره
ببخش این عاشق پر اشتباه رو
به قلب خسته جون بده دوباره
اخه چطور دلت اومد تنهام بزاری
تو بازی زمونه جام بزاری
تو بی من بری من بی تو میمیریم
اخه شده بودی عزیز ترینم
شبا غمو ...منو ابر پاره پاره
اسمون داره واسه دل می باره
رفتیو حالا اشک خیس ابرا گریه هاتو یاد من میاره
یاد چشات داره منو دیوونه می کنه
با غصه ها داره منو هم خونه می کنه
دل دیگه طاقت موندن نداره دیوونه یه بیقراره
این روزا دباره خاطراتم با مریم اومد سراغم دوباره دلم گرفته ...دوباره همه اون اشکا اون خنده ها او ادا در اوردن ها همشون اومدن سراغم.....دوباره همه اون روزا میان جلوی چشمم رژه میرن...
یه حس عجیبی دارم یه جور دلشوره که نمی دونم تهش چطوری میشه....
وای خدا چقدر تو مهربونی ....دلم دوباره هوای عشقمو کرده...دوباره می خوام تلاش کنم واسه اثبات عشقم...خدایا کمکم کن...
واسه اثبات عشقم
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 17:6  توسط هادی
|
دلم گريه مي خواد
چرا هرچي بلاست سر دلم مياد
ين روزا كه بي كسم من
تو اغوش كي هستي
ازت بدم مياد تف به روت
به گو دنبال چي بودي
اون چي بود كه من نداشتم
برو به درك ديگه دوست ندارم
دلم گريه مي خواد
چرا هرچي بلاست سر دلم مياد
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 10:54  توسط هادی
|
رفتی که واسم همین ترانه مونده
وقتی تو نباشی از غم خونده
اون که تورو برده دلمو سوزنده
بود که ببینه عشقی نمونده
حالا باید غریبه ها به من بگن دوسم نداری
از این همه ترانه ها که عسق و تو دلم گذاشت
بی تو دارم می سوزم چی رو بزارم به جاش
همه مردن من مردم توام بمیر برو به درک
دیگه نمی خوام عشق تو برو به درک
رفتی دلم شکست امید وارم ...............
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 16:20  توسط هادی
|
اخ یکی بود یکی نبود
یه عاشقی بود که یه روز
بهت می گفت دوست داره
اخ که دوست داره هنوز
دلم یه دیوونه شده
واست می گریه هنوز
از دله دیوونه نترس
اخه دوست داره هنوز
وای که دوست داره هنوز
شب که میشه به عشق تو
غزل غزل صدا میشم
ترانه خون قصه تموم عاشقا میشم
گفتی که با وفا بشم
سهم من از وفا تویی
سهم من از خودم تویی
سهم من از خدا تویی
گفتی که دلتنگی نکن
اخ مگه میشه نازنین
دل پریشون منو ندیدی و بیا ببین
شب که میشه به عشق تو
غزل غزل صدا میشم
ترانه خون قصه تموم عاشقا میشم
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 14:57  توسط هادی
|
نمی دونم الان چه حالیدارم که دارم اپ م یکنم اما می دونو که خیلی دلم گرفتست...یه حسی دارم که نمی دونم چیه...یه جور اشوب تو دلم برپاست...خیلی وقته دلم این حس رو نچشیده بود ...یه اضطراب همراه با ترس ....نمی دونم چرا من این حسو دارم...
نمی دونم این چه سرنوشتیه که نصیب من شده هر کاریم می کنم از دستم چیزی بر نمیاد...
خیلی دارم تلاش می کنم اما همیشه گم میشم تو مسیر زندگیم...
اخه چرا من اینطوری شدم...یگه شاد نیستم ...دیگه نمی تونم بخندونم
دو هفته پیشم از طرف یکی از دوستان کلی فحش و ناسزا شنیدم...
خیلی سعی کردم جلو خودمو بگیرم ..اما نتونستن چون واقعا من بی گناه بودم ..
اما اون هر چی خواست به من گفت ..منم جوابشو دادم..
خدایا این چه زندگی که من دارم چرا اینطوری شدم...
خدایا میبینی که غرورم واقعا شکست و خرد شد...
دیگه چیزی ندارم ....می دون منم تو این مدت بدتر از همه بودم خیلی استباه کردم..
نمی خوای یکم به من کمک کنی...منو نجات بدی....
خدایا الان خیلی بهت احتیاج دارم ....می دونم هوامو داری ...
کمکم کن خدایا ....
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 16:21  توسط هادی
|
دوباره ساختمش ...تو یه بار دلمو شکستی ....حالا وبلاگمو حذف کردی
ولی خودت می دونی من دوباره شروع می کنم
واسم مهم نیست کی هستی ...
دوباره ساختمش با همون پس و اسم...
بگیر پاکش کن دوباره می سازم ....
دوباره پاکش کن دوباره می سازم تا ابد می سازم...
فک کردی ازت ترسیدم....بازم میگم تو خیلی ماهی
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:49  توسط هادی
|